تبليغاتX
عاشقانه ها شعر و عكس
به نام خدایی که اگر حکم کند همه محکومیم ...

نوشتم بحر دل

بدانی غمی دارم

آهی کن

صدایی دارم.............

+ نوشته شده در  جمعه 30 مرداد1388ساعت 3:45  توسط پوریا  | 

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا              خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا              با اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا

فارغ از عاشق غمناک نمیباید بود                  جان من، اینهمه بی باک نمیباید بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی؟      همره غیر به گلگشت و گلستان باشی؟

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی؟          زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان با شی            یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم، که باشد که جفای تو کشد؟          به جفا سازد و صد جور برای تو کشد؟

تشنه ی خون من زار نمیباید بود                    تا به این مرتبه خونخوار نمیباید بود

من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست        موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست

جان من سنگدلی، دل به تو دادن غلط است     بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است          روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 21:20  توسط پوریا  | 

من دلم می خواهد...
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست ؟؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 21:18  توسط پوریا  | 

معرفت در گرانی است به هر کس ندهندش

پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهندش

www.wonderboy.ir

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 20:29  توسط پوریا  | 

مرا كسی نساخت

 خدا ساخت

 نه آنگونه كه كسی میخواست كه من كسی نداشتم

او بود كه مرا ساخت

آنچنان كه خودش خواست

وقتی خواستند كار دل را در سینه ام آغاز كنند

كسی نبود تا از خزانه دلهای خوب بهترین را برگزیند

تنها بودم

چون اكنون

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 5:25  توسط پوریا  | 

روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن

از در نشد از پنجره زوري خودت رو جا نكن

 

آدماي شهر ما بازيگرايي قابلن

وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا مي ذارن

 

تو قتلگاه ارزو عاشق كشي زرنگيه

شيطونك مغزاي ما دل داده ي دو رنگيه

 

دلخوشي هاي الكي وعده هاي دروغكي

عشقاشونم خلاصه شده تو يك نگاه دزدكي

 

آدمكاي شب زده قلبارو ويرون ميكنن

دل ستاره ي منو از زندگي خون ميكنن

 

ستاره ها لحظه هارو با تنهايي رنگ ميزنن

به بخت هر ستاره اي آدمكا چنگ ميزنن


عمري به عشق پر زدن قفس رو آسون ميكنن

پشت سكوت پنجره چه بغضي بارون ميكنن

 

مردم سر تا پا كلك رفيق جيب هم ميشن

دروغه كه تا آخرش همدل و هم قسم ميشن

 

رو دنده ي حسادتا زندگي رو مي گذرونن

عادت دارن به بد دلي نمي تونن خوب بمونن

 

قصه ي روزگار اينه به هيچ كسي وفا نكن

روي دلاي ادما هرگز حسابي وا نكن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 2:26  توسط پوریا  | 

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همینجاست بخند

آن خدایی که بزرگش خاندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبخ فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه که یادت دادم

پر زدن نیست که در جاست بخند

آدمک نغمه آغازنخوان

به خدا آخر دنیاست بخند

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 11:40  توسط پوریا  | 

این پست مخصوص اقا امام زمان ( عج ) میباشد ......

 

لاله ي رخ سوخته در هواي يار ؛ و اي كبوتر بلند پرواز عشق؛ چه زيبا صدف وجود ملكوتي ات گوهر گرانبهاي محبت عترت را در برگرفت، و تو بر دوش كدامين ابر بهاري نماز عشق خواندي كه هنوز ياد فراق تو همچون صاعقه اي ميغرد و وجود دوستان سوته دل را به آتش ميكشد و فرياد غربت آن چون سيل اشك شفق گونه از نرگس چشمان فرو ميريزد و تپش قلبهاي خسته را بي قرار مينمايد.

چشمانم به زنجير حسرت در خم طره ي هندوي تو اسير گشته است و جگرم از ناوك مژگان سياه تو خون.

سوداي گيسوانت خمارم ساخته و چشمانم مستانه در پي تو تا آن سوي آسمان را به خستگي مينوردد.

اي خورشيد ملكوتي بار ديگر بتاب تا شبستان قلبم از پرتو پر محبت تو رمق گيرد.بتاب و شبهاي يادت را كه چون دردي جانكاه بر وجودم سايه افكنده است روشن ساز.

بيا و بار ديگر رخ بنماي تا با حضور سبز تو جانهاي تشنه سيراب شوند و از عطر دل اويز تو مست گردند.

 

ببوسم خاك پاك حمكران را......

 

تقديم به رهروان و راهداران عشق، آنان كه دست تمنا به فراسوي محراب عشق، اين عقيق نهان برآورده اند.

آنان كه چشم طلب به دروازه ي دل دوخته و دست نياز در تجليگاه معراج درون برآند و به قلل پر پيچ و خم گيسوي زيبا رخي ماهروي مامن گزينند.

دلدادگاني كه التهاب درونيشان به سر حد بي طاقتي رسيده است و خرمن وجودشان چشم انتظار شراره اي ديگر از ديار يار ميباشد.

به عاشقان و عارفاني كه تابش آفتاب طلعتشان آثار انوار تجلي دارد و وجودشان آتشكده ي عشق الهي گرديده است!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 0:6  توسط پوریا  | 

 

شب ، آنچنان زلال ، که می شد ستاره چید !

دستم به هر ستاره که می خواست می رسید !

نه از فراز بام،

که از پای بوته ها

می شد تو را در آینه هر ستاره دید !

در بیکران دشت

در نیمه های شب

جز من که با خیال تو می گشتم

جز من که در کنار تو ، می سوختم غریب !

تنها ستاره بود که می سوخت

تنها نسیم بود که می گشت

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 15:43  توسط پوریا  | 

کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم

اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم

کاش دلهامو به بزرگي بچگي بود

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را

از نگاهش مي توان خواند

کاش براي حرف زدن نيازي به صحبت کردن نداشتيم

کاش براي حرف زدن فقط نگاه کافي بود

کاش قلبها در چهره بود

اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد

و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم

سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست
 
سکوتي که سرشار از ناگفته هاست

ناگفته هايي که گفتنش يک درد و نگفتنش هزاران درد دارد

دنيا رو ببين...

بچه بوديم همه چشماي خيسمون رو ميديدن

بزرگ شديم هيچکي نميبينه

بچه بوديم تو جمع گريه مي کرديم

بزرگ شديم تو خلوت

بچه بوديم راحت دلمون نمي شکست

بزرگ شديم خيلي آسون دلمون مي شکنه

بچه بوديم اگه دلمون مي شکست با يه آبنبات دلمونو بدست مي آوردن

بزرگ که شديم وقتي دلمون رو شکستن با هيچ چيز ديگه نميشه درستش کرد فقط جاي

شکستگيش روي دل ميمونه با هيچ آبنباتي درست نميشه

بچه بوديم همه رو 10 تا دوست داشتيم

بزرگ که شديم بعضي ها رو هيچي بعضي هارو کم و بعضي ها رو بي نهايت دوست داريم

بچه که بوديم قضاوت نمي کرديم و همه يکسان بودن

بزرگ که شديم قضاوتهاي درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغيير کنه

کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگي 10 تا دوست داشتيم

بچه که بوديم اگه با کسي دعوا ميکرديم 1 ساعت بعد از يادمون ميرفت

بزرگ که شديم گاهي دعواهامون سالها تو يادمون مونده و آشتي نمي کنيم

بچه که بوديم بزرگترين آرزومون داشتن کوچکترين چيز بود

بزرگ که شديم کوچکترين آرزومون داشتن بزرگترين چيزه

بچه که بوديم آرزمون بزرگ شدن بود

بزرگ که شديم حسرت برگشتن به بچگي رو داريم

بچه که بوديم تو بازيهامون همش اداي بزرگ ترها رو در مي آورديم

بزرگ که شديم همش تو خيالمون بر ميگرديم به بچگي

بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند

بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد

بچه که بوديم دوستيامون تا نداشت

بزرگ که شديم همه دوستيامون تا داره

بچه که بوديم بچه بوديم

بزرگ که شديم بزرگ که نشديم هيچ، ديگه همون بچه هم نيستيم...
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 آذر1386ساعت 16:55  توسط پوریا  | 

توي يک ديوار سنگي
دو تا پنجره اسيرن
دو تا خسته، دو تا تنها
يکيشون تو، يکيشون من

ديوار از سنگ سياهه
سنگ سرد و سخت خارا
زده مهر بي صدايي
به لباي خسته ما

نميتونيم که بجنبيم
زير سنگيني ديوار
همه عشق من و تو
قصه هست، قصه ديدار

هميشه فاصله بوده
بين دستاي من و تو
با همين تلخي گذشته
شب و روزاي من و تو

راه دوري بين ما نيست
اما باز اينم زياده
تنها پيوند من و تو
دست مهربون باده

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 1:3  توسط پوریا  | 

 

بايد اعتراف كنم

 

من نيز گاه به اسمان نگاه كرده ام

 

دزدانه      درچشم ستارگان

 

نه به تماميشان

 

تنها بدان ها كه شبيه ترند به چشمان تو ...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 18:39  توسط پوریا  | 

اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود.

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترکم

مرا فریاد کن.

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 16:23  توسط پوریا  | 

 

شگفتا! ... وقتی بود، نمی‌دیدم. وقتی می‌خواند، نمی‌شیندم. وقتی دیدم که نبود؛ وقتی شنیدم که نخواند.

چه غم انگیز است که وقتی چشمه‌ای سرد و زلال در برابرت می‌جوشد و می‌خواند و می‌نالد، تشنه‌ی آتش باشی و نه آب؛ و چشمه که خشکید، چشمه که از آن آتشی که تو تشنه‌ی آن بودی، بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید، تو تشنه‌ی آب گردی و نه تشنه‌ی آتش و بعد عمری گداختن از غم نبودن، کسی که تا بود از غم نبودن تو می‌گداخت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 15:56  توسط پوریا  | 

 

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 23:57  توسط پوریا  | 

به نام خدایی که اگر حکم کند همه محکومیم

 زيباترين عکس ها در اتاق هاي تاريک ظاهر مي شوند پس هرگاه در قسمت تاريک زندگي ات واقع شدي بدان که خدا قصد دارد تصويري زيبا از تو بسازد.

مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است.

                           (سهراب)

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 4:5  توسط پوریا  | 

يه روزی تو مصلخ عشق اسم پاكتو اوردم
از همه دنيا بريدم دل به ياد تو سپردم

يه روزی از غم دنيا برای تو شعر سرودم
تو منو تنها گذاشتی با همه بود و نبودم

يه روزی نشستی پيشم من برای تو گريستم
تو برای من نوشتی من برای تو چی هستم

يه روزی تو دل شب ها گم شديم تو فكر و رويا
تو می گفتی من می خونم غافل از دنيای جونم

يه روزی برات می گفتم غمهای بی كسی هامو
تو برای من می گفتی رسم اين دنيای خامو

يه روزی تو خلوت تو پا گذاشتم ساده و ساكت
سر به سجده می گذاشتم من به اون درگاه پاكت

يه روزی تو شب غم ها من شدم تنهای تنها
از ميون هر چی داشتم موندی تو برای فردا

يه روزی اون ور دنيا چشمم افتاد توی چشمت
من تو رو به ياد اوردم،تو چی شده عشقت

تو ولی بازم می خونی، هميشه با ما می مونی
تا ابد زنده می مونی، اسير عشق و جنونی

+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 16:32  توسط پوریا  | 

 

دنيا را بد ساخته اند ....

کسي را که دوست داري، تورادوست نمي دارد

کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري

اما کسي که تو دوستش  داري و او هم تو را دوست دارد

به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است

زندگي يعني اين .... 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 15:33  توسط پوریا  | 

ترا من چشم در راهم شبا هنگام

که می گیرند در شاخ تلاجین سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

ترا من چشم در راهم.

شباهنگام در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم

ترا من چشم در راهم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 16:16  توسط پوریا  | 

 

چشم من بيا منو ياری بکن

گونه هام خشکيده شد کاری بکن

غيره گريه مگه کاری ميشه کرد

کاری از ما نمياد زاری بکن

اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد

تا قيامت دل من گريه ميخواد

هرچی دريا رو زمين داره خدا

با تمومه ابرای آسمونا

کاشکی ميداد همه رو به چشم من

تا چشام به حال من گريه کنن


+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 15:56  توسط پوریا  | 

من نمي دانم كه چرا مي گويند  اسب حيوان نجيبي است

وكبوتر زيباست

و چرا در قفس هيچ كس كركس نيست

گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد

چشم ها را بايد شست

جور ديگر بايد ديد

كار مانيست شناسايي راز گل سرخ

كار ما شايد اين است كه در افسون گل سرخ شناور باشيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 14:18  توسط پوریا  | 

«...ولی افسوس که اینها به جای اینکه افکار امام حسین(ع) را به ما بیاموزند فقط زخمهای

تنش را نشان می دهند و بزرگ ترین رنج او را بی آبی معرفی می کنند »

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 16:54  توسط پوریا  | 

در این سرای بی کسی
کسی به در نمیزند
به دشت پرملال ما
پرنده پر نمیزند
یکی ز شب گرفتگان
چراغ بر نمیکند
کسی به کوچه سار شب
در سحر نمیزند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ که از شبی چنین سپیده سر نمیزند
گذرگهی است پر ستم
که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمیزند
دل خراب من دگر خراب تر نمیشود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمیزند...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 15:15  توسط پوریا  | 

 

دور

 

من پا به پاي موكب خورشيد

 

يك روز تا غروب سفر كردم

 

دنيا چه كوچك است!

 

وين راه شرق و غرب چه كوتاه!

 

تنها دو روز راه ميان زمين و ماه .

 

اما من و تو دور

 

آنگونه دور دور ، كه اعجاز عشق نيز

 

ما را به يكدگر نرساند ز هيچ راه

 

آه ! 

 

 

    

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 14:30  توسط پوریا  | 

 

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

 

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

 

وهر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند

 

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

 

از حرکات ناکرده...اعتراف به عشقهای نهان

 

وشگفتیهای بر زبان نیامده.....در این سکوت حقیقت ما نهفته است   

 

حقیقت تو و من

 

چشمانم را از خويش باز ميستانم انديشه ، كوتاه مي شود و سايه ها كوتاه و كوتاه تر خورشيد درميانه آسمان است سايه ها به يكباره محو مي شوند عقل را به زاويه سكوت مي كشانم خورشيدي آسمان دلم را فرا مي گيرد سايه ها محو شده اند و فاصله ها حيات ندارند انسان خودش را مي يابد انسان ، لبخند گمشده اش را بر لبانش مي نشاند هرچند نمي توان خورشيد را به مشرق بازگرداند زمان ولي ازدست رفته نيست فاصله ها محو ميشوند و ستيز به پايان رسيده است آدمي به بزرگترين اكتشاف در خويشتن دست مي يابد و رجعت انسان تولد دوباره اوست .

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 3:55  توسط پوریا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 3:22  توسط پوریا  | 

چرا وقتی که ادم تنها میشه

غم و غصه اش قد یک دنیا می شه

میره یه گوشه پنهون می شینه

اونجا رو مثل یه زندون می بینه

غم تنهایی اسیرت می کنه

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر می زنه

غم میاد یواش یواش خونه ی دل در می زنه

یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار

توی جنگل لب چشمه.می نشستم.من و یار

غم تنهایی اسیرت می کنه

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمیشه

دل این ادما زشته . دیگه زیاد نمیشه

اون بالا باز داره زاغه ابرا رو چوب می زنه

اشک این ابرا زیاد ولی دریا نمیشه

غم تنهایی اسیرت می کنه

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 16:28  توسط پوریا  | 

 
+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 13:27  توسط پوریا  | 

پرنده مردنی است

دلم گرفته است

 
دلم گرفته است

 
به ایوان می روم و انگشتانم را

 
بر پوست کشیده ی شب می کشم

 
چراغ های رابطه تاریکند

 
چراغهای رابطه تاریکند

 
کسی مرا به آفتاب

 
معرفی نخواهد کرد

 
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد


پرواز را به خاطر بسپار


پرنده مردنی ست 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 3:45  توسط پوریا  | 

 

دلم از خیلی روزها با کسی نیست

 تو دلم  فریاد و فریاد رسی  نیست

 شدم اون  هرزه گیاهی که گلهاش 

  پرپر دستهای  خار و خسی نیست

  دیگه دل  با کسی  نیست 

  دیگه  فریاد رسی  نیست

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 1:50  توسط پوریا  | 

 
>

Powered by webloger ◄┤

< < http://hadikazemiweb.blogfa.com < < عاشقانه ها شعر و عكس